حكيم زجاجى

84

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

كه اين بصريان آب برداشتند * ببردند و خاك اندر انباشتند به دو گفت احنف كه اى كامياب * مد و جزر « 1 » خوانند اينجاى آب 1005 زمانى كم و يك‌دم افزون شود * زمان تا زمانى دگرگون شود در اين بصريان را نباشد گناه * بگفت اين وز آنجا روان شد به راه يكى كوه باشد به مكه بلند * همه كوه‌ها هست نزدش نژند بود كوه را نام قفقان « 2 » يقين * ورا ديده بُد حمزهء نازنين چو در بصره آن نامور بنگريد * هماناى قفقان يكى كوه ديد 1010 به احنف چنين گفت چون مكه شهر * نبودست و هرگز نباشد به دهر بزرگيش بنگر كه يك نيمه كوه * كز آن مردمان را فزايد شكوه ز اهواز تا مكه بگرفت جاى * بخنديد احنف از آن خيره‌راى بزرگ است اين مكه اى خويش‌كام * كه يك نيمه اهواز كردند نام دو نام است اين شهر يارا ببين * يكى مكه اى مرد باآفرين 1015 دگر نام اهواز ماندم شگفت * به دو احنف قيس فرزانه گفت كه اى مير خاموشى اولىتر است * سخن گفتن اينجا نه اندر خور است مُغى بود در بصره با جاه و آب * ورا نام مروان شه كامياب ازاو حمزه مىخواست روزى خراج * نبرد اندر آن كار مروان لجاج مرا گفت فرماى ده روز مهل * به من بركن اين كار دشوار سهل 1020 چو بشنيد حمزه برآورد تيغ * بزد گردن مرد مُغ بىدريغ به احنف چنين گفت دل پرستيز * كه اين تيغ من هست چون برق تيز چو از تيغ بشنيد احنف سخن * بجنباند بر جا سر خويشتن يكى سال در بصره سردار بود * ازاين‌سان ورا كار و كردار بود سرانجام زى مكه گرديد باز * شود از خرد آدمى بر فراز 1025 چو وقت حج آمد بدان روزگار * سوى مكه شد مصعب نامدار [ از اول بُدش ] بر مدينه گذر * بشد نزد عبد اللّه بن عمر سلامش بكرد او جوابش نداد « 3 » * گمان برد مصعب كه آن پاك‌زاد « 4 »

--> ( 1 ) مدوجر ( 2 ) قعيقان نام كوه مكه است . ( 3 ) مداد ( 4 ) دار